تبليغاتX
نــگیـنــــه

نــگیـنــــه
قلم بدست گرفتم که عام بنویسم ــ حکایت وطنم را تمام بنویسم .

سایه ی کاج ، به آن قامت موزون تو

دیـدم .

پر زنان جانب آن سایه

پریـدم .

زیر آن شاخ  پـُر از میوه

خزیـدم .

سیب ممنوع شده ی لرزان را

من از آن چاک گریبان تو

چیـدم .

و بدین جرم عظیم

رشته ی عافیت  از خانه و کاشانه

بـُریـدم .

باز دنبال تو ، یکبار نه که ،

 صد بار دویدم ،

زهر نیشخند کلاغان ، نه که یکبار ،

دو صد بار

چشیـدم .

ای دریغا ! نه بوصل تو

رسیـدم .

شامی دلتنگ شدم ،

در لب بام تو نشستم .

تو نه یکبار ، به سنگم زدی ،

 اما نپریـدم .

دانه پنداشتم ، خال لبت

یادم هرگز نرود !.

پیهم ،

خنجر مژگان ، رسیدم

نپریـدم .

یاد تو هست !

 در آن سایۀ کاج

سنبلت حلقه زدی ، گردن من

داشتم میمـُردم !.

عشق گفت : زود بمیر

و من از بند دو زلفت

نرمیدم ، نرهیـدم .

چه عذابی ، کزان واژۀ  شیرین

نکشیدم .

 

کریمی استالفی

اُکرائین ـ کیف

 

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 0:34 ] [ استالفی ]

تکدرختی برگ ریزانم ، هنوز

با تبر دست و گریبانم ، هنوز

باد پائیزی تنم عریان نمود

انتظار خشم طوفانم ، هنوز

در نگاه برگهایم ، بُغض غم

سینه چاک عید قربانم ، هنوز

در درون چادر شبرنگ من

خندۀ خورشید ، ارمانم ، هنوز

مقدم باران و برف و نم کشم

زیر بالشت زمستانم ، هنوز

وای بر تو زائر شهر حجاز

من به کردار تو حیرانم ، هنوز

تیغ بردار از گلوی بره ها

بره ی بریان و بریانم ، هنوز

خانه ی کعبه چی می بینی ، ببین

خانه ی بی سقف و ویرانم ، هنوز

بوسه بر روی یتیمی نا زده

بوسه ها بر سنگ ایوانم ، هنوز

وای بر من بوسه بر دستت زنم

وای بر عیدی که گریانم ، هنوز

 

سوم نومبر سال 2011

کریمی استالفی

 

 

 

 

 

 

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 22:45 ] [ استالفی ]

ره گم کرده کاروان ! .

**************

آ های پسر

گمانم ،  

ره گم کرده کاروان

بشتاب

سلام گرم مرا

به سالار قافله

 رسان .

بشتاب پسر!

صدای زنگوله ها

دارند

خاموش می شوند

این قافله ، به پارس سگان و

چراغ سبز

بیراهه می روند                                                                                                                

و سبکدوش می شوند .

بر گو ، که ما

اهالی بومی این دیار

دانیم کجاست

چشمۀ زلال و رود بار .

 بر بگو پسر

این باریکه ،

پُر ز خم و پیچ و دره هاست 

راهی که میروید

به ترکستانشن ،

 انتهاست .

*****************

آ های پـدر!

تا جان داشت ،

اسب عزیزت دواندم

آنجا رسیدم

و سلامت رساندم .

هیهأت !! .

کاروان سبکسار و بی ادب

یک ریش میر غضب

سردار نبود و

قافله سالار هم نبود .

یک مرد کور و گنگ

و پر از کینه و عجب .

پرسیدم کجا !

 سببی این شتاب چیست ؟

این راه ، پر ز مُهلکه و

دزد و راهزن است .

با خنده های تلخ یکی

گفت :

های جهود !

این کاروان حامل طلای زرد نیست

در جستجوی ، دشت پر از

خاره زاریم

تا                      

تابوت نسل های جوانرا

دفن کنیم .

 

  

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 1:27 ] [ استالفی ]

خـدا دیـده فـرو بستــه ، سنگ می بـارد

هـجوم حــادثـه هـا ، بیــدرنگ می بارد

عجب زخانۀ خورشید ، نـور چپاول شد

زتیره ابرجنوب ، کور و لنگ می بارد

چه احمقانه مـرا داده اند صفت جنگـجو

یقین مقابل صلح بود و جنگ می بـارد

شکست مُسلم و تـرسأ مـرزو بــوم مـرا

ستوراهریمنان ، رنـگ رنـگ می بارد

مـدیـد مـویـه نمـودیـم ، ولی خـدا نشنود

ز مـرغ حق نه آمین ، خدنگ می بارد

اَیا خــدا ! مگـر مستحق بـه نــفـریـنـیـم ؟

ز شش جهـت ، به بامم تفنگ می بارد !

فتاد تاج فضیلت زسر ، عقاب سِتـُرگ

درین خطۀ  فرهنـگ ، دبنگ می بارد

به خشم ترک دبستان نمود کـودک مـن

کـزآن زبـان معــلم ، جفـنـگ می بـارد

کجا روم درین کشـتیی شکستـۀ خویش

درین تلاطـم امـواج ، نهنـگ می بارد

الا شبان بلند شو ، وقت خواب گذشت

که در ولایت ما ، یوز پلنگ می بارد

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 16:9 ] [ استالفی ]
Bild in voller Größe anzeigen

شعرأ و ادیبان عزیز !

در نظر دارم تا شصت پارچه از اشعار پدر بزرک را ، به اجازۀ خود شان جهت اصلاح و نقد ادبی درینجا بگذارم ،  از شما دوستان فرهنگی خواهشمندم تا لطف نموده ، نظریات ، انتقادات و پشنهادات خود را در قسمت بهتر شدن این قطعات بنگارید ، اگر شصت تن از شعرای عزیز یک یک شعر را انتخاب کرده ، نظر شانرا بنویسند بهتر خواهد بود ، نه اینکه همه در یک غزل نظر بدهند ، بهترین نقد و نظر در صفحۀ اول کتاب نالۀ های تلخ به چاپ خواهد رسید . قبلاً و قلباً از شما تشکر میکنم .

نگینـــــه


ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 2:41 ] [ استالفی ]

ای غنچه  دهن ، تا چند لبها نمِکشایی

روزم بسر آوردی ، شبها نمی آیــــی

 دیشب بخیال تو، افروختم و شمع گفتم

پـروانه منم امشب ، دردا تـو نمی پایی

 در خاطرمن جزتو، هیچ چیز نمیگنجد

درعطش گرفتم من یک بوسه یهودایی

 با آنکه بهار آمد ، بلـبل بـه نواء آمـد

یک غنچه نمی خندد ، تا باغ  نه آرایی

 این غنچۀ مغموم را یارب تو شگوفا ساز

حیف است شود پژمان درغربت وتنهایی

 بـگـذار بنـالم زار ، از تیــغ دو ابـرویـت

جا کرده به قلب من ، در رفته شکیبـایی

 بی داغ غم عشقت درگورنخواهم خـفت

اغـیار زنـنــد طعنه گوینــد تـــن آ سـایی

 روزیکه کریمی خواند برگی زکتاب عشق

جز مذهب عشق ، پرهیز از مسلم وترسایی


ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 2:17 ] [ استالفی ]

V

رفتی ولی نرفته تبت از تنم هنوز

در کوچه ها چوشمع برهت روشنم هنوز

 پیچیدم بدامنت تا وارهم زدرد

دردا کـه دست میـکـشی ازدامـنم هنــوز

 یک بوسه ازدوبرگ شقایق گرفتم

با جُرم بوسه شعله ورست خرمنم هنوز

 تنها زتوبوی دلاویزمانده است

پـیچــیـده درکلبــه وپـیـراهــنــم هـنــوز

 شیرین خیالم که خیالت نمی رود

دارم خیال تیشه بـه سرکوهکنــم هنــوز

 با عشق آتشین بدلت راه نیافتم

بادرد واپسـین به دلـت جـا زنـم هنــوز

 سعی کن کریمیا که خیال نیست عاشقی

این ورطـه پُرخطروتوگـویی منـم هنـوز


ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 2:16 ] [ استالفی ]

 

 چشمت بود گواه که به خود می کشانی ام

ازشــربـت دو بـرگ لـبت مـی چشـانی ام

 ترسم که چشم مست تو آخر کـند خـراب

این کلبه را کـه داده بهـایـش  جـوانـی ام

 تـو بـیـخیال و مـن به خـیال تـو طی کـنم

بـا درد و رنج و محـنت وغـم زندگانی ام

 دل می تـپـد به سیـنه قـرارم نـمی دهی

صیـاد سنـگـدل بـه کـجا مـی دوانـی ام

 یک حیۀ جان همچو مـن آواره تـرنـشد

حتــا عـزرئـیـل نشنـاسـد  نـشــا نـی ام

 باغ وبهشت وروضۀ رضوان ازآن تـو

زاهد مـزن طعـنــه کـه مجنـون ثانی ام

 طـی شـد بهارعمـرورسـید نــاتوانی ام

 یـارب بملک غیـر چه بود جاودانی ام


ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 2:15 ] [ استالفی ]

درد عشقیست درین سینه ی دردناکتـرین

زیـنتم داده دریـن شـهر یخـن چـاکتـریـن

بسکه در بستر غـم اشک خیـالت ریختم

یـادی خـورشـید نکنـد کلبـۀ نمناکتــریـن

دفــتـر شـعر مـرا بـرگ چـه میگـردانی

واژه ی وصـل تو افتاده چه غمناکـترین

حاسدان طعنه زننـد تا شدم خاک رهـت

ای خـوشا در قـدمت قامت من خاکترین

می کشـد جـانب آن میـوۀ ممـنوعـه مـرا

عـشق توگرچـه خدا گفته خـطرناکـترین

شرط انصاف نباشد که تو پیچی با غـیر

هـمچو یک شاخـۀ نیلوفـرهوسنـاکتـرین

واعـظا پنـد تـوهـرگـز نکنـد خـامـوشـم

تـوچه دانی غـم این سینۀ سـوزناکتریـن

بـاد امـشب مـزن بـوسـه به انـدام شمـع

بـگــذاریکشـب مـا هـم طــربنـاکـتـریـن

گـشتــه شائیستـۀ آغـوش کـریـمی آتـش

تـا بـرد رنگ غم از خاطرمن پاکتریـن


ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 2:15 ] [ استالفی ]

در قدیم افسانه ها بود ، دیوو انسان و پـری

دیورفت درشهرکابل ، کــیف آمــد آن پـری

 مهوشان درکمپ ناصر باغ منزل کـرده انـد

وای عجب انصاف آمد مست زنگی درمری

 یـاد آن سیمـین تـنان شهر کـیف جـاویـد بـاد

ای خوشا روزی برچینند ازآنجا خود سری

 مـاه رویـان وطـن را ، دیـوهـا کردنـد نقـاب

عـاشقـان انـد منتـظر تا بـاد گـیرد رو سری

 دوره ی ازصیقل سنگ است کریمی انتخاب

دُره یـا رخسار پـاک یـا سـر نهـادن چـادری


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:23 ] [ استالفی ]

ای خوش آنروز که از کشورایران بروم

لـب پـُرخـنده به خـاکدان خـراسان بـروم


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:18 ] [ استالفی ]

Bild in voller Größe anzeigen

به خون شهیدان گلگون کفن

به فریاد وافغان ایـن انجمـن

                     قسم میخورم

که شام غریبان سحر می شـود

طلسم و فسون بی اثرمی شود

بمــوی سپــیــد سـر مــادران

بسرهای عریان آن خواهران

                       قسم میخورم

ازین زرد رویی برآید خزان

گلستان پژمرده گردد جـوان

به دهقان پیری که راحت ندید

به تـاریکی خــانه هـای امیــد

                     قسم میخورم

سرآید کریمی شب تــار ما

بخندد بهارا ن بـه گلــزار مـا


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:14 ] [ استالفی ]

زند ه گی ، در زنده گیــم شام شــد

زند گی در عمر من بــد نام شــــد

 زنده گی بهر رسیدن با هـدف

راه پیمـودم چه زود اتمام شد

 طـفــل قـلبـم کـامـیابـی آرزو

آرزویش خاک گشت نـاکام شد

 زنـــده گـی دیگر نــدارد لذتـی

پُخته تعبیرش نمودم خـام شـد

 زنده گی همچون پرنده درقفس

وحشیی ناچارچند روزرام شد

 ای کریمی گفتمت گرگزاده را

نازمده دیدی که خون آشام شد


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:11 ] [ استالفی ]
              

 آی پرستو ها ، قناری ها !
برآن شاخ بلند برخوان
که این خاک سیاه بی بهار
از ماست .
بخوان با ناله فرزندان راستین را
که دور هم ، روی خاک بنشینند
وگرنه حسرت این خاک را،
امروز یا فردا
بقلب مان میگذارند .


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:6 ] [ استالفی ]

 

قـوم من ، ای تاجیک والا تبـار        هیبـت و فـَرو شُـکوه ات یـاد آر

شاه انجم ، تاج سر، تاجدارباش        ماردرآستیـن توست بیـدارباش


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 1:1 ] [ استالفی ]

 

 شهرمن کعبۀ آمال و برازنده تویی

مهوش غالیه ساز دل آزرده تویی

نام نیکوی تواستاد الف ، استالف

مهد مردان بلا دیده و آزاده تویی

 


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 4:8 ] [ استالفی ]

Bild in voller Größe anzeigen

مـرا در مـیهنم رنجـور کردنـــد

به تـرک کلبه ام مجبـور کردنـد

بـنـام دیـن واسـلام سـربـُریـدنــد

دل پـنـجابـیـان مـسرورکـردنـــد


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 4:1 ] [ استالفی ]

خموشی دولبهایت شکستم بحروبرشد

کمی آن تلخکامی ها شکر شد

ولی دردا کـه ایـن بـحر منـقلب گـشت

دعای نیم شب هم بی اثـر شد

فـرو رفـتــم بـه انـدیـشـه تـو رفــتی

تبی آمد گریستم تا سحر شد

بـمــرغ عرش حـدیـث لــب گـفـتــم

نیاورد تاب اوهم بال وپر شد

مــن وآن مــرغ داشـتیـم یـک معما

چرا قلب تو مانند حـجر شد

بــه حـال قـامـت سروی گـریسـتم

چودیدم دست تودست تبرشد

بـجــان مـن کــریــمـی را مـیــازار

بسی در فـرقـتـت خـون جگر شد


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:58 ] [ استالفی ]

در کوچــه ، کوچــه بـوی گلی از چمنی بود

در دره ، دره  خــیـل خـِتـــا و خـُتـنی بــود

در قـریـه ، قـریـه بــود سـپیــدارهــا قیــام

در خــانه ، خـانه غلـــغله ای انجمنـی بـود

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:55 ] [ استالفی ]

Bild in voller Größe anzeigen

 ای خالق یکـتـا قـرین هستی تـو با دلـها

تو خود دانی می سوزم ترحم کن به سائلها

 زبس این درد بیدرمان رنجم می دهـد بسیار

چـه گویم از دلی ریشم که افتادست مشکلها

الا ای بـاغـبـان گـل نـظر کـن در دل لالـه

که داغ ما و لاله یک قسم افتادست دردلها

بیا بلبل که افغان سردهیم ازعشق وشیـدایی

که راه عشق دشوارست وبسیاراست منزلها

کریمی زورقش بشکسته دردریا ی طوفانی

چه می دانـنـد ز احـوالم سبکساران ساحـلها


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:50 ] [ استالفی ]

بـه هـجرت رو نـهادم در شب تـار

گـذر داشـتم زجـنگل هـا دوامــدار

زشــاخـی بـلبـلی بـیچــاره ی زار

زمــن پـرسیـد مـهجوری وطنــدار

 


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:48 ] [ استالفی ]

ه

های های های ، ای آدمکها

ای تبر زنها وتیر زنها !

ننگ می آید مرا

از نسل میمون گویمت .

بهتر است ، ای لکه ی انسانیت

زین صفحه ،

با همه عقلانیت

با تبر با تیر

با خون شویمت .


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:47 ] [ استالفی ]

Bild in voller Größe anzeigen

خـانه و کـوچه و بـازار جـهان تنـگ شــده است

روزگار برمن و بر پیر و جوان تنگ شده است

مـن از آن دوشمـن دیــریـنــه نـرنــجم هــر گـز

خانه ی دوست ازیک لقـمۀ نان تنگ شـده است

سائلـیم بر در هـر نـا کس و کس حـلقـه زنـیـم

راه درویش ازآن پارس سگان تنگ شده است

در تــل سیـاه و سفـیـد سنگ شـدیـم بـیـچـاره

بکجـا شکوه بـریـم راه فغان تـنگ شـده است

یـارب این تـنگ نـظری ها تن و جانم فرسـود

به کی گویم غم دل را که زبان تنگ شده است

های «کریمی » زهیا هـوی هیـولا تـو مـترس

گـُذری است اگـرامـن وامـان تـنگ شــده است


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 3:45 ] [ استالفی ]
 
                                                             بیادت هست

شامگاهیکه ،

ما با هم

تک و تنها

رازدل میگفتیم ! .

یقین دارم

یادت هست

هر آن چیزی که میگفتیم

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 1:53 ] [ استالفی ]

Bild in voller Größe anzeigen

شدم فریفـتۀ ایام تا شباب شـدم

چوغنچه لب بگشودم دمی ، بخواب شدم

 ز زخم خنجر بیداد طالب منفور

به خانه سوختم و درکوچه پیچ و تاب شدم

 قدم به خانۀ عدل ، تا نهاد دختر رز

زبـد مسـتی قاضی شرع ، کبـاب شــدم

 چنان به آتش آزش پُشت و رو بنمود

تمام اشک تنـم ریخـت وبی نقـاب شـدم

 مکن سوال و جواب ازخرابیم قاضی

در آن« خرابـه » چو دیـدم ترا، خراب شدم

 شکست قایق عمرم روی آب ، خدا

چو قطره ی حُباب گونـه ، زیر آب شـدم

 کسی که تن به تعدی دهد همچو منش

سزاسـت ، مستحق حلقــه ی طناب شدم

 کتاب « گربۀ عابـد » بستـه میـگردد

اگــربـه هنـد و خـراسان مـن نواب شدم


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 1:36 ] [ استالفی ]
درباره وبلاگ

وطنم !
آنروز دل از تو شُسته باشم ــ
در خاک لحد خفتــــه باشم .